چهارشنبه 6 مهر ماه سال 1390 ساعت 00:48

روزها می آیند و می روند
زمان میگذرد
و من هنوز نتوانستم که تو را فراموش کنم...
هیچ کس نمیداند زیرا من تو را در قلب خود پنهان ساخته ام
حتی جرات فاش ساختن آنکه به تو بگویم
هرگز چنین عشقی را احساس نکرده بودم را ندارم
اگر فراموشت کنم
هرگز نخواهم فهمید
که با تو بودن چقدر زیباست
اگر فراموشت کنم
دیگر در انتظار لبخند چه کسی
ثانیه ها را سپری کنم؟
شبها بی تو سپری می شود
و صدای روح احساس را می شنوم
که ناله کنان می گوید
چرا این احساس از بین نمی رود؟؟
این دو راهی به نابودی من دامن میزند...
و قلب من پاسخ می دهد:
کمروتر از آنم که تقاضا کنم
و مغرور تر از آنم که تورا از دست بدهم
ولی دیر یا زود باید انتخاب کنم...
و باز هم روزی دیگر سپری می شود
زمان می گذرد
و من هنوز نتوانستم تو را فراموش کنم...






