گرچه من شب یلدایی ندارم اما طولانی ترین شب سال بر شما مبارک
خرابم ،خسته ام ، زردم سراپا مملو از دردم ... تنم بی جان ، من آن " زخمی" ز خنجرهای نامردّم از آن خائن ، از آن پست سیه کردار ... از آن یاری که بود عاشق به ظاهر لیک خیانتکار رفیقان هم دقل باز و به ظاهر هم ره و همراه به باطن همچو کفتار و به پیشّت " یوسف افـتاده در یک چاه " عجیب اینجا خزانی ست نو بهـار من زغم سوزم ، جهنم روزگار من ... خدایا...... تا به کی نالیدن از غمها دگـرخستم ، بریدم من ز نیرنگها بیا جانا بیا امشب تو یاری کن به حق این شب" یلدا " تموم شه از همین فـردا